از روزی كه چشمانت
اختیارم را با خود برد ...
یكی برایم سر می آورد
یكی دیوار !
------------------------------
روزی می آید که من نیستم
آن روز میفهمی که من چیستم
روزی که می برند مرا روی دستها
دیر است ولی میفهمی که من کیستم...
------------------------------
یه اشتباهِ کوچولو شد باعثِ جدا شدن...
تو زندگیتو می کنی، سهم منه تنها شدن
سهم منه از زندگیم رنج و غم و پوسیدنش
بسه دیگه تنه نزن به این دل و اعتقادش
------------------------------
وقتی که عاشق شدم ... ترسیدم
وقتی که لایق شدم ... ترسیدم
وقتی که فارغ شدم ... ترسیدم
ترسیدم .. آره ترسیدم خرد بشم ، پوچ بشم ، طنز بشم ، ننگ بشم ، درد بشم ، فحش بشم ، نفرین بشم ، اشک بشم ، اشک بشم ، اشک بشم
بسه دیگه همش شدم
خرد شدم ، پوچ شدم ، طنز شدم ، ننگ شدم ، درد شدم ، فحش شدم ، نفرین شدم ، اشک شدم ، اشک شدم ، اشک شدم .
------------------------------
کوسه های دریای بی مهری ات مرا خورده اند!
اما تو هنوز به روی دوش ماهیان کوچک حوض من حکمرانی میکنی حاج خانم..
چه خوشجل درستش کردم .. آخی

بخاطر مسایلی نمی شه عکسای نازی که باهاش انداختمو بزارم .. همین باشه فعلا :)
پی نوشت :
امروز آش نذری داشتیم..
واسه همه دعا کردم.
خب همونطور که گفته بودم دو تا عکس از خودم و آشمون میگذارم ، رو لینکای زیر کلیک کنید تا ببینید :
لینک پیشنهادی :
http://majid68.mihanblog.com/post/29
دستانت را دادی به من .. وارد یک اتاق شدیم .. در آغوشم قرار گرفتی حس نویی داشتیم .. آمدیم بیرون ( دست در دست هم ) .. حس عجیبی داشتم . حس زیبایی بود .
از کوچه ای گذر کردیم . من یک کیف همراهم بود . به سالن امتحانات رسیدیم .. تازه فهمیدم برای امتحان اومدم .
گفتم : تو رو کجا بزارم .. تورو به کی بسپارم . گفتی : نمی دانم .
گفتم : یک لحظه صبر کن .
رفتم داخل سالن .. در آخرین ردیف یکی از مسئولین روی صندلی نشسته بود . برای اینکه تورو معرفی نکنم تو ذهنم گفتم بجای خواهرم جا بزنم!
رفتم و بهش گفتم : میشه خواهرم بیاد ته سالن بشینه ؟ آخه باهام اومده نمی تونم بزارم تنها بیرون بمونه .
گفت : نه نمیشه مگه نگفتیم اینجور موارد ممنوعه ؟
برگشتم . یه لحظه یادم افتاد کارت دانشجوییم رو تو اون یکی کیفم که تو یه سالن دیگه ایه جا گذاشتم . به تو گفتم یه لحظه صبر کن درستش می کنم . گفتم این کیفمو بگیر من برم سریع کیفو بردارم بیارم . دوتا گوشی دستم بود . به سمت تو آوردم و تو یکیشو گرفتی . گفتی زود بیا . گفتم چشم و با سرعت هرچه بیشتر از کوچه ای گذشتم و به سالن مربوطه رسیدم .
داشتم اونجا دنبال جایی می گشتم که تورو اونجا بزارم تا چیزی باعث ناراحتیت نشه . یه مشاور خانم پیدا کردم .
دیدم إ تو پشتم ایستادی . گفتم چرا اومدی پس ؟ گفتی دلم تنگ شده بود . حس عجیبی باز وجودم رو فرا گرفت . گفتم پس کیفم کو ؟ گفتی جا موند همونجا . گفتم جدی ؟ از دست تو..
گفتم بیا یه جای خوب پیدا کردم . این خانم مشاور دانشگاست . می برمت اتاقش و بعد امتحان میام دنبالت . گفتی باشه ولی تو نگات متوجه شدم نمیخوای ازم دور شی . نمیدونم چی شد امتحان رو بی خیال شدم و با هم رفتیم کیفمو برداشتیم و دست در دست هم زدیم بیرون .
اینجا بود که آلارم گوشیم به صدا در اومد و از خواب پریدم .
سحرگاهست و بازت خواب دیدم
دلم را پیش پایت خاک دیدم
تو را بانو تو را دیدم عزیزم
تو را در حال ماندن خواب دیدم

